ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

139

قصص الانبياء ( فارسى )

خداى تعالى شما را بيامرزد بدانچه كرديد . سؤال - سبب نابينا شدن يعقوب چه بود ؟ جواب - گفتند چون پيراهن يوسف ، خون‌آلود بياوردند آن را بر روى نهاد و چندان بگريست كه نابينا شد . يوسف گفت شفاى آن هم پيراهن منست . گفت : اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا « 1 » . گفت اين پيراهن من ببريد و بر روى پدر برافكنيد تا بينا گردد و او را با جملهء اهلبيت بياريد . آنگاه بفرمود تا طعام آوردند و همه بهم طعام بخواردند ، و بفرمود تا همه برادران را جامهاى نيكو آوردند تا بپوشيدند ، و گفت برويد و پدر را مژده دهيد زود . و گويند از برادران يكى بود كه شبان‌روزى صد فرسنگ ] b 06 [ بدويدى . يوسف سگى داشت از وقت برادران ، آن سگ را بگشاد و بدان برادر داد و گفت برو و پدر را بشارت ده . و آن برادر را نام دان بود . يهودا گفت پيراهن را من ببرم ؟ گفت نيك آيد . پس يهودا اسبى نيكو بساخت و اشترى و هر چيزى از خوردنى بار كردند ، و يوسف بيهودا گفت كه چون از دروازهء مصر بيرون روى بايد كه اين پيراهن مرا بيفشانى تا باد بوى پيراهن به پدر من برساند . يهودا گفت فرمان برم . چون بيرون شد پيراهن را بيفشاند . و در خبر چنين آمده است كه حق تعالى باد را فرمان داد تا در ساعت بوى پيراهن يوسف بيعقوب رسانيد . دختران پيش او نشسته بودند . يعقوب گفت بوى پيراهن يوسف مىيابم هرچند كه شما مرا راست نمىداريد . دختران گفتند هنوز تو در دوستى يوسفى . إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ « 2 » . چون ساعتى برآمد دان دررسيد ، و گفت : البشارة البشارة بيوسف و حكمته

--> ( 1 ) - يوسف 93 ( 2 ) - يوسف 59